تبليغاتX
قبرستان خاطرات من

قبرستان خاطرات من

به وبلاگ ترنم خوش اومدی


اره برای تو می نویسم !!

برای تو زندگیم برای تو که تنها امید من هستی تو این دنیای بزرگ .

برای تو که نگاه هایت را با تمام شیطنت هایش دوست دارم

برای تو می نویسم چون دیگر گنجه ی دلم طاقت ندارد

 

صدای تیک تیک ساعت تنها او را به یادم می آورد و ارام به ساعتم نگاه می کردم آه هنوز خیلی مانده تا او بیاید

دوباره صدای ثانیه بعدی و تیک تیک

آه خدایا چقدر دیر کرد

آرام صدایش می کنم عشقم زندگیم آرزوم نیستی ؟

نه او نیست تنها خاطرات او مونده بود خاطراتی که تک تک لحظاتم را با آن ها سپری کرده ام

ماه ها می گذرد اما انگار چندیت سال گذشته ....

و حال دوباره او کنارم است دوباره دستان گرمش در دستان من و نگاه پر از شیطنتش در نگاهم

آرام صدایش می کنم عشقم زندگیم آرزوم

آه خدایا چگونه به اوبگویم

بگویم که دوستش دارم

بگویم که به گفتن این کلمه  محتاجم چگونه بگویم که محتاجم به شنیدن این کلمه از او

خدایا ...

خدایا او را می خوام می خواهمش تا ابد

اورا از من نگیر

خدایا چگونه برایش بنویسم که نوشته هایم مرحمی باشد برای همه زخم هایمان

چگونه بنویسم که طاوان همه اشتباهاتم را بدهد

 

 

 

یادگاری از عرفان

+ نوشته شده در بیستم مهر 1386ساعت 1 قبل از ظهر توسط گمگشته |


دلم گرفته

توی این دنیای بزرگ همه ی آدم ها یه نقاب زدن به چهره هاشون نقاب سفیدی که سیاهی سیرتشونو می پوشونه
دیگه تو این دنیا مهر محبت معنا نداره . صمیمی ترین دوست تو خطرناک ترین آدم برای تو

اه لعنت به این زندگی مسخره که توش حتی وقتی نگاه می کنی به چشمای عشقت همه چیز میبینی جز خودت رو لعنت به این زندگی که وقتی یکی رو دوست داری اونو زیبا میبینی عاشقش میشی می پرستیش اما وقتی بهش میرسی میبینی اونم مثل بقیست اونم یه آدمه.
لعنت به هر چه دارم لعنت به هر چه دوست دارم

یادگاری از عرفان

+ نوشته شده در سیزدهم مهر 1386ساعت 9 بعد از ظهر توسط گمگشته |


http://amorus.persiangig.com/image/handpoetry1.jpg

+ نوشته شده در دوازدهم مهر 1386ساعت 7 بعد از ظهر توسط گمگشته |


به او بگوید دوستش دارم ....

http://amorus.persiangig.com/image/1z4vgip.jpg

+ نوشته شده در دوازدهم مهر 1386ساعت 3 بعد از ظهر توسط گمگشته |


گریه های پنهانی اشک های یخ زده

سبد سبد ستاره های غروب شده

تکرارگریه های بهت زده در سکوت

و نوای دیوانه کننده تنهایی

تو سعی کردی مرا دگرگون کنی

تو سعی کردی حرف هایم را صامت کنی

تو سعی کردی نگاهت را از من بدزدی

ولی من سالهاست در به در این نگاهم

من سالهاست در کنج تنهایی اشک می ریزم

سکوت می کنم به احترام تو

تمام بودن ها و نبودن هایت

غیبت نگاهت و حرمتی از تو که هنوز اینجاست

دوستت دارم

قسم به تکرار اسمت در فکرم

دوستت دارم

چون تویی که به در به دری هایم سر زدی

چون تویی که با نگاهم حرف زدی

بمان تا جانم آرام شود

بسوزم به پایت شمع شوم در هر نفس

تو را می خواهم و بس

تو ای هم نفس

 

 

 

یادگاری از عرفان

+ نوشته شده در دوازدهم مهر 1386ساعت 2 بعد از ظهر توسط گمگشته |


 

حرفهایت

قصه ی غصه هایت

مثل باران شبانه می ماند

آرام بر چارچوب تنهایی ام می خورد

بوی بغض های کودکی

یاد خاطرات

حرف ها

لحظه ی آشفته ی همدلی

آه ای شبهای بی کسی

کسی پیدا شده قصد دل مرا کرده

کسی از بطن خود این حادثه

شعری از جنس نوت تنهایی ام

برگی از خاطرات خوش و آشنایی ام

تو کجای این قصه یی شبگرد بی پروای من

جان من آخر سرآمد تا تو آیی جان من

دیدنش خواب نباشد ای خدا

آخر قصه کجاست ای آشنا؟

 

یادگاری از عرفان

+ نوشته شده در دوازدهم مهر 1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط گمگشته |


نیمه شب است

سایه و وهم های تنهایی

در سطر اول این آسمان خود نمایی می کنند

این فکر غروب دستان توست

نه بغض کهنه من

نه سرانجام گریه های شبانه

چیزی شبیه نوت "تو را می خوام" در دستگاه عشاق

فرار بی دریغ لبخند

و پاره پاره شدن آخرین خاطرات مرده

شب گسترده می شود

سفید سیاه

و سیاه سیاه تر می شود

درست مثل آخرین دیدار

تو می روی آهسته  ... آهسته

و من حتی برای خواهش هم  توانی ندارم

واژه ها مرده اند

جمله ای در ذهنم خودنمایی نمی کنند

حتی آه سردی برای پر کردن سطرهای خالی

و  می بینم گریه ی کودکی ام را

و متراکم شدن ذوق دویدن در باران

سفید شدن تارهای حنجره در گذر از اولین گدرگاه

شاید درگاهی ست

شاید این رفتنت هم یک همراهی ست

رفتی که دربه دری هایم سبزتر شود ؟

رفتی بی خبر

می دانم همیشه حرفهایی هستند که زده نمی شوند

همیشه باید در حسرت چیزی مرد

و تو رفتی که من در حسرت لبخندی شبها را صبح کنم

 

 

یادگاری از عرفان

+ نوشته شده در دوازدهم مهر 1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط گمگشته |


می خواهم از این غربت سفر کنم

همه چیز اینجاست

خاطره

لبخند

تکرار

شیشه ای از عطر نگاهت

کاستی از عشق در صدایت

این هم بسته ای از حرمت وجودت

باز بغض کردی تنهایی

تو که می دانی پای ثابت این داستانی

دیدی یادم رفت

هنوز هزار و یک کار نکرده مانده

یادم باشد دلم را از کفاشی بس بگیرم

تنگ شده بود دادم قالبش زدند

یادم باشد قاب چشمانم را از پشت پنچره بردارم

به انتظار آمدنت چند سالیست آنجا مانده

گل های محبت را که سپردم به دختر همسایه

اما به کسی نگفتم عازم سفرم

می گویند شبهای بی کسی سرد است

من که لباس گرمی ندارم

باز بغض کردی تنهایی

تو که می دانی پای ثابت این داستانی

صبح زود بروم یا تنگ غروب

جوری می آیم که ظهر نشده سر راه نگاهت باشم

کفش هایم کو باید تا خبر نشدی بیایم

 

 

 

یادگاری از عرفان

+ نوشته شده در دوازدهم مهر 1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط گمگشته |


نخوان که غصه تو را می گیرید

به کسی نگو که خیال می کنند دیوانه ای

گریه نکن

من سال هاست که مرده ام

من سال هاست که باور کرده ام خورشید طلوع نمی کند

سطر ها از بودم جدا هستم

قرن هاست که کسی به خیالم سفر نکرده

تنها بغض می کنم تا کسی براشکهایم دست نکشد

تا کسی رنگ دردم را تکرار نکند

من از آسمان با تو سخن می گویم

اینجا هوایش گاهی فقط گاهی ابری می شود

هرروز خود خورشید از خواب بیدارم می کند

و هر شب هزاران ستاره منتظر می نشینند تا من بخوابم

اینجا کسی مرا دورغگو خطاب نمی کند

اینجا کسی را به جرم سکوت حبس نمی کنند

دیگر من مجبور نیستم زخم دلم را پشت تبسم های کودکانه مخفی کنم

راستی دلم را هم چسباندم

من شکستنی نیستم

گریه نکن

من سال هاست که مرده ام

از وقتی یاد گرفتم قدم بزنم

نقاب خوشبختی را هم گم کردم

می دانم کسی پشت پنجره در انتظارم نیست

پشت آن پنجره جز پرده ها و گلدان خشکیده چیزی نیست

بغل بغل خوشبختی

سبد سبد یک رنگی

دریا دریا محبت

صحرا صحرا صداقت من

فدای آن دیدگانت که می دانم اندکی نمناک است

خواستم ستاره بچینم برایت

گویند ستاره بر پهنه ی آسمان درخشان است

من جز سلامی عاشقانه برای شروع امروز

چیزی برای عرضه ندارم

کاش روزی کسی یاد بودنم افتد

و سراغی از من گیرد

گریه نکن

من سال هاست که مرده ام

 http://tanhavatanha.persiangig.com/image/6.jpg

یادگاری از عرفان

+ نوشته شده در دوازدهم مهر 1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط گمگشته |


ترانه احــــــــسان غــــیــبــــی

 

 

نگو خیسی چشاتو......                             توی گوشه اتاقم....

 

 

 

 لحظه لحظه گذر عمر مثل اینه که تو میری        با تمام خاطراتم تو می خوای ازم بگیری

 نگو مقل بار اول دستمو دوباره خوندی            بین موندن و نموندن تو سر دوراهی موندی

 

نگو خیسی چشاتو به کسی نشون نمی دی        حیف عمری که تلف شد پای عشقی که ندیدی

توی گوشه ی اتاقم یه سبد گل شکسته             عطر دستای لطیفت یه روزی روشون نشسته

 

فکـــــــر اشکامو نکن چشام عادت می کنن       آسمون به چشم خیسم داره حسادت می کنه

فکر اشکامو نکن چشام عادت می کنه              آسمون به چشم خیسم داره حسادت می کنه

 

نگو خیسی چشاتو به کسی نشون نمی دی        حیف عمری که تلف شد پای عشقی که ندیدی

توی گوشه ی اتاقم یه سبد گل شکسته             عطر دستای لطیفت یه روزی روشون نشسته

 

یادگاری از عرفان

+ نوشته شده در دوازدهم مهر 1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط گمگشته |





Design by : Night Skin